تبليغاتX
نقاب شب

نقاب شب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 arse

 

 

و در اين عرصه ي تنگ

با همه سختيها

پي فانوس رهايي از بند

ميگذاريم قدم

 با خروشي غران

با نوايي سوزان

اي سيه جامه به تن

با قباي سبزت

دست من گير به بر

شايد از حادثه ها بگريزيم

 و به سرمنزل مقصود رسانيم حضور.

 

همنفس...

 اي همه آمال و اميدم با تو

 ميشود در پس شبها روشن.

 

همقفس...

 با همه دل تنگيها

 ميشوم خانه بدوش و به برم ميگيرم

دست بيداد زمان را

كه مگر با من بشكسته دل خسته ي چند

 از صفا گويد و بس

 از وفا گويد و بس.

 

و چنان ميگريم

گريه اي از ته دل

 تا زلالم سازد.

 

آه ...

شب به شب زمزمه ايي در پس پستوي اتاقم تا صبح

ميكند همراهي

 آه سوزانم را

ميكشاند پايم

به سراپرده ي ظلمت به خيال.

 

آه...

ميداني تو 

 كه شب از آن من است

 و تو در سيطره ي ظلمت شب

 با سكوتي زيبا

مي نهي پا به شبم

آنچنان محكم و سخت

 و چنان نرم و لطيف

كه روانم پران

 به صدا مي آيد

 همه ي جان و تنم و تو را ميخواند

 

و تورا ميخواند...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 2:19 توسط نعيم |


 

 

 

 

 

 

 

 a

 

چه شبیست آسمان تاریک و روشن

گاه ابری و گه گاه صاف و دل انگیز

و مهتابی که سالهاست اینچنین نبوده

میدانی چه میگویم؟

آری میدانی

کلیشه ام را ببخش ای شعور بالقوه و شاید هم بالفعل

اینگونه نوشتن را دوست دارم

میخواهم خطاب قرار بدم

با تو حرف بزنم و تو هم با من...

نه اینکه متکلم وحده باشم

 

 تو این سیاهی که البته روشنی ته تهش سوسو میزنه

فاصله تا روشنایی چیز زیادی نیست شاید هم هست در هر صورت آن آگاهیست

که باید در پس تفکر بوجود بیاد

موافقی؟؟؟

یعنی آن روز را خواهم دید؟

حتما آن روز را درک خواهم کرد=جنبه مثبت

و شاید هم نه=منفی در مثبت ...

منفی از این نظر که منفی نگریستم...

و مثبت از آن نظر که شاید مثل عطار نیهیلیست شدم البته به قول عده ایی..

که در هر صورت منفی نگریستم...

منفی در مثبت..........>منفی

تاریخ و حوادث تاریخی روال خاصی رو طی میکنه که ارزش احساساتی شدن

و فرسایش اعصاب رو نداره انگار که بصورت اتوماتیک زمان مشخصی برای

هر چیز تعریف شده.

زمان بستر به ثمر رسیدن این روال است

البته ابزار دیگری هم در بطن زمان بوجود میاد که خود همانند یک کاتالیزور عمل کرده و

 روال رسیدن به روشنایی رو تسریع میکنه...

اینده روشنه...

من ندای آسمان را شنیده ام تو چطور؟؟

شاید برداشت تو با دیگران و با من درباره ی این نوشته متفاوت باشه

شاید که نه حتما متفاوته...

باید متفاوت باشه...

اما ته تهش

هدف یکیست

و آن روشناییست...

ارزشمند شدن ارزشهاست....

انسان شدن و انسان ماندن

چیز زیادیه؟؟

قطعا نیست شایدم زیاده...

تفکر کنیم...

و

بدون تعصب بیاندیشیم

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388 3:0 توسط نعيم |


 

 

 

 

 

 

 

 

 ensaniyat

 

در کلام و ظاهر همه انسانیم با تعاریف مرسوم و عام و در حد بی نهایت:

اما به راستی بدین گونه است؟

به نظرت خرد را بازی داده ایم تا به امروز؟

یا یوغ احساسات و تعصب و ناآگاهی بر گردنمان سایه افکنده در طول تاریخ؟

که هماره تکرار حاکم بر تفکرات و سرنوشتمان بوده است.

میگویی چگونه:تاریخ را ببین،بخوان......

ببین که حتی یک بار هم فرصت نبوده......

چرا؟

چون ما نخواستیم.............نخواستیم

شنیدی که خاتمی داره میاد؟؟

به نظرت این تکراره یا یک تجربه ی جدید؟

 

اندیشه کن...

به یزدان که گر ما خرد داشتیم.......... کجا این سرانجام بد داشتیم

باشد ما تکرار را دوست داریم.....باشد.

آسمان شهر تاریکست.....

دلم بدنبال رهایی از دست غمهاییست که زمان برایم هدیه آورده......میدانی چه میگویم؟میدانی؟

من چرا باید بنالم دائما از سرنوشتن

چونکه من خود سرنوشت خویش را از سر نوشتم

انسانیت....

پیدا میشود؟؟

میخای درباره ی ائیسمها حرف بزنیم و انواع کراسی ها رو تحلیل کنیم؟

نه..

به چه درد میخوره؟

 

تو شهری که هیچکس به فکر دیگری نیست و افکارشون در اثر فرو رفتن در تنگنای ناآگاهی و

تعصب فرسوده شده و گندیده....

میخواهی چه شود؟جایی که تعصب از هر نوعش سلطنت میکند انتظار زایش روشنی و روشن فکر

بی جاست که ایجاده تفکر بکند واکثریت ناآگاه با ان ایده ها همراه شوند...

خدایا آنکه را که عقل دادی چه ندادی و آنکه را که ندادی چه دادی؟

میتوان بدونه هرگونه تعصب انسان بودو پاک و زلال و روشن...

میتوان بدونه وابستگی به هیچ حزب و دسته ایی عشق داد و طالبش شد...

میتوان از چارچوب بیرون آمدو رها در مسیر روشنایی پیش رفت...

میتوان بدونه هیچگونه تظاهری خالق را دید و عاشقش شد...

میتوان رها بود ،رها، رها،رها،...

میتوان از گذشتگان راهنمایی خواست و با خرد حلاجی کرد...

به من بگو چگونه باندیشم؟ای بهترینم...

در حریر خاطر ه ام دست سرنوشت نوشت که میتوانم عاشق شوم و عاشق کنم

میتوان تغییر کرد.....

افکار همانند آب است...

اگر تغییری درش بوجود نیاید می گندد...

ارتجاعی میشود ...............و فساد بدنبال دارد.

نقابمان شب است که در پسش.....چیز دیگریست......

میدانیم چه میخواهیم اما نمیخواهیم داشته باشیم آنچه را که میخواهیم....

اما گوش کن.....

بوی بهار نارنج را نمیشنوی؟

رز سفید را نمی بینی؟

 

+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387 3:33 توسط نعيم |


 

 

 

 

 

 

 

شب

 

 ياد تو

 

 ز بس به ياد تو شبها به ماه مينگرم

به هر كجا كه روم ميدوي تو در نظرم

 به تار زلف تو دل بسته ام ندارم غير

سپاه عشق تو دامي فكنده در سفرم

 زآن نگاه تو در يك نگه چها بينم

تو اي فرشته ي من  چاره ساز چشم ترم

 اگر كه عاشقي از بهر تو بود گنهي

ز سر به پا گنهم اي نسيمك سحرم

 چها كنم؟به كه گويم غم دل زارم؟

كه بيتو اي صنم آخر جنون زده بسرم

 به ناله گشته مزين سراي غمگينم

كه مرغ شب شده گريان ز آه چون شررم

 دو ديده چشمه ي جيحون كنم ز فرقت تو

به  اشك ديده ثنايت  كنم  بيا به برم

 اگر به ديدن رويت مجال يابد چشم

كه ناز چشم سياهت به نقد جان بخرم

 بيا به اين شب يلدا كنار اين دل باش

كه عاشقم به تو يلدا بيا مكن حزرم

 تو باده اي ز لبت نوش من بكن تا من

زعشق آبي تو اين حجاب تن بدرم

 حرير خاطره ام دست سرنوشت بنوشت

 كه حسرت و غم و اندوه تو شود ثمرم

 نعيم از چه بدين سان غريب و تنهايي؟

كه مرغ شب شده همدم تورا در اين سفرم

 

مشخصات عروضی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

بحر: مجتث مثمن مخبون محذوف 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 1:53 توسط نعيم |


 

 

 

 

 

 

هواخواه

 هواخواه

 

هوا خواه توام جانا و ميدانم كه ميداني

به عشقت بسته ايي پايم مرا سوي فنا خواني

زهي پيداي ناپيدا،پناهي هردم و هرجا

زهي اي دلبر زيبا،روانم را تو درماني

چو زلف جعد مشكين را پريشان ميكني هردم

پريشان ميكني حالم چو مويت چون بيافشاني

كمند عشق را ديدم ميان خيل گيسويت

نگاهم را ربود آن دم جمال ماه و روحاني

ز زلف تيره و تارت بشد هستي من غارت!

ميان موج غم جانا مرا تا چند بنشاني؟

الا اي لعبت زيبا چرا از من گريزاني؟

چرا بيگانه ايي با من؟چرا مدهوش و حيراني؟

چرا دردم نميداني؟چرا پيشم نميماني؟

تو خواهي اي جفا گستر كه روي از من بگرداني

دگر جان نيست در جسمم مرا آن لحضه ها كشتي

كه همچون يك حباب پوچ بر مرداب بنشاني

طلاق عشق را خواندي مرا از ديدهها راندي

شكستي شاخ و برگم را درون كوره سوزاني

سر كويت نشستم منتظر گشتم وفا بينم

جفا ميداريم جانا رقيبان را بخنداني

چو گل از ريشه لرزانم ز باد عشق مفتونت

عجب باد صبا هستي،تو روحم را نگهباني

تو شمع شعله باراني ،منم پروانه ي مسكين

بسوزم شعله ات ايكاش يابم روح روحاني

چو ليلي سربلندي سايه افكن بر رخ مجنون

كه ليلي روي مجنون سايه مي افكند هر آني

تو اي غافل ز عشق من دمي رحمي به حالم كن

بيا سرمستم از عشقت كه زيبايي و جاناني

نگاهي كن دوباره ساز نو بنياد اين قلبم

وجودم را به اوج آور مكن آماج ويراني

تورا ميخوانم اي زيبا ،كنار بركه ي گلها

تو سرشارم كن از شادي كه اوج عشق را ماني

 

پروين

 فلك با خوشه ي پروين چراغان کرد شبها را

كه اي زيباتر از پروين چرا آخر تو پنهاني؟

رخت همچون ثريا و پرن ،پروه بود زيبا

تو آن زيبا گلي آري ،تو اي زيباترين كاني

فلك بگرفته يارم را خدايا ياريم فرما

كه من تنهاي شب گردم ، تو عالم را جهانباني

دل من از ره هجران نوائي كن بزن فالي

كه تا عمرت به دنيا هست گرياني و گرياني

نواي بينوائي را چنان خواندم كه دل خون شد

به كوه و سنگ اثر كرده نعيم،افسانه ميخواني؟

 

مشخصات عروضی

وزن: مفاعيلن،مفاعيلن،مفاعيلن،مفاعيلن

بحر: هزج مثمن سالم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387 0:55 توسط نعيم |


 

 

 

 

 

 

 

 

ro

                         

                           همصدا

                      

 رو سر بنه  به  بالين  تنها  مرا رها كن

 من را زمن رهان و خود را زمن جدا كن

ميداني  اندر عشقت  تنهاي  كوچه  گردم

مقهور عشق خود را با خويش همصدا کن                             

در  ساغر  و  پیاله   درده میی  چو  لاله

تا  گل  سجود  آرد  از  باده ات  عطا  کن

 گیسوی عنبرافشان بر چهره ات بیافشان

با  چین  زلف مشکین  رفع  بلا  ز ما کن

 

 

                  مطرب قدح  رها کن  زین گونه ناله ها کن

                  من  باده  نوش مستم   یادی ز این گدا کن

                   شمس الضحی توئی تو ، خاک سیه منم من

                  فانوس  چهره ات را   بر دیده ام  ضیا کن

                  ماه سماء  توئی  تو ، مست رخت منم من

                                              بازا  دل  حزینم  ،  با  وصل  خود دوا کن

                                              مستغرق   گناه   و   دلخسته   و  غمینم

                                              بازا مریض عشقت با مهر خود شفا کن

                                                   مخمور  و مست  گردان  چشم نعیم بیدل

                                               با  حسرت  رقیبان  امروز عزم  ما  کن

 

 

مشخصات عروضی

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن

بحر: مضارع مثمن اخرب

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387 17:19 توسط نعيم |


 

 

 

 

 

 

 

گريه

 

به گریه آیم و بوسم در سرای تو را

مگر ز مهر تو گیرم به خود دعای تو را

 به زلف چون شبت از بند دل گرفتارم

دلم شكسته و دارم به سر هوای تو را

 چو طایری پرو بالم شكسته در ره تو

ز بس كه پر زده ام دیده ام جفای تو را

 دلم چو شیشه شكستی و رفتی و چشمم

بروی لوح دلم دیده جای پای تو را

 دلم ز هر دو جهان مهر پروریده ی توست

تنم به دست ستم می كشد بلای تو را

 جوانی از كفم ای گل به باد هجران رفت

روان پیر نهان بسته ام ولای تو را

 سرم ز شوق و دل از عشق تو چنان سرشار

كه خواهد از كرمت ذره ایی وفای تو را

 چو می بیاری عزیزم به هیچ حال امشب

برون نمی برد از خاطرم ، لقای تو را

 ز حسرت لب تو جان من رسیده به لب

خوشا لبی كه بدست آورد شفای تو را

 دلم ز هجر تو پرخون ، چو زلفت اندر تاب

ز بوی ان خط مشكین برم صفای تو را

 شنیده ای كه ز هجران چه ها كنند عشاق؟

ز دل بنالم و خوانم بتا ثنای تو را

 دلم بدین صفت ار پایمال غصه شود

رها كنم دو جهان ، گیرم ان ردای تو را

 مگر اجل برهاند مرا ز عشق ، ارنه

رها شدن نتوان ، دیده ام عطای تو را

 چو از برای منو هستی ام شوی جانا

(نعیم) را ز چه خواهم ، كه بسته پای تورا

 

 

مشخصات عروضی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

بحر: مجتث مثمن مخبون محذوف 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387 3:3 توسط نعيم |


 

 

 

 

 

 

 

تورج نگهبان شاعر وترانه سرای نامدارایران در گذشت

 

negahban

در این دنیای وانفسی چگونه بی تو میمانم

                                                   نمیدانم نمیدانم

تو رفتی و ز هجرانت در این وادی غم افزا سرود غصه میخوانم

                                                                              پریشانم پریشانم

ترانه هایت را می شنوم

با گوش جان

استاد من عرصه ی شعر و ترانه دیگر بی نگهبان شد

تورج نگهبان عزیز میدانی عمرم جوانیم با اشعار و ترانه هایت سرشار بوده است

تورا چه شد

تو رها از من باش

 ای برایم همه کس

 زیر آوار قفس

 مانده ام من ز نفس

تو و خورشید بلند ،

من و شبهای قفس

 بعد از این با خود باش ،

                         یاد تو ما را بس. ...

مگر ما چند گل مثل تو در کویر هنرمان داریم که یک به یک پرپر میشوید و ما را با خیل

غم و اندوه همراه میسازید.

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را…. تادگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید

تو که رفتی ...

استاد بیژن ترقی در بیمارستان بستریست

یاران خدا را

چرا بدین گونه.....

دیگر خسته شدم تو این چند سال ببین چه شده

همه ی ستونهای هنرمان از میان ما رفتند

استاد پرویز یاحقی ،استاد تجویدی، استاد منوچهرهمایونپور،دلکش،مهستی،الهه،

محمد علی فردین،خسرو شکیبایی،نعمت ال..اغاسی و .....

آه...............

استاد همه ی عمرم زندگانیم جوانیم شعرها ی گاه و بیگاهم به زیر پای تو ....

بی تو مگر شود که به مقصد رسم همی

استاد من نگار من ای روح و جان من

استاد ان ترانه ات را که مشنوم از نهان ضمیرم می نالم و زجه میزنم...

بعد از تو هم در بستر غم میتوان خفت

بعد از تو هم با دل سخنها میتوان گفت

بعد از تو هم این سوز هجران هرگز نمی آید به پایان

بی تو هم این عشق بی فرجام من شاید که پابرجا بماند یا نماند

بی تو هم دریای ناآرام دل شاید به طوفانم کشاند یا براند

من که رسوای دل هستم کی زغم پروا کنم

می روم عشق و بهاران بعد از این رسوا کنم

دل به دریا میزنم   تا که دل دریا کنم

دل کی شود آزاد از این غم........فریاد از این دل داد از این غم

جز غم که بود این عشق رسوا.......شد هستیم بر باد از این غم

بعد از تو هم در بستر غم میتوان خفت

بعد از تو...

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387 3:13 توسط نعيم |


DESIGN BY :negab X

آسمان امشب جوابم کرده است

ظلمت شب را نقابم کرده است

همچو شمعی اتش افروزد دلم

سوزش این دل کبابم کرده است

در پناه بیکران دریای عشق

دلبرم همچون حبابم کرده است

این دل یک شرحه را خون میکنم

او جفا گستر خرابم کرده است

از شرار و شعله ی دل سوختم

کز عذابش چون لهابم کرده است

من به افلاک محبت جسته ام

چون محبت دل شبابم کرده است
......................................
گویند شعر ایینه ی دل است لیک
اگر گرد و غباری روی ان نشیند

و ان را کدر سازد محتاج صیقل

خواهد شد



صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

هفته دوم آبان 1388

هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386



پيوندها

نوا
كوچه شهر دلم
هواي باروني
mamimath
آفتاب مهربانی
حروف سربي
شب سكوت
ناكجا آباد من
شعر ايراني
غريب آشنا
فانوس دل
سكوت


آواي مهر